تبلیغات
مبارزه ی جبهه ی اسلام با شیطان پرستی و آیین دروغین - اولین كاركرد هالیوود، تبیین و ترسیم دشمن جدید یعنی "اسلام"
 
مبارزه ی جبهه ی اسلام با شیطان پرستی و آیین دروغین
                                                        
درباره وبلاگ

باسلام خدمت شما بازدیدکنندگان عزیز همینطور که همه ی شما میبینید نقش دین و مذهب در جامعه کمرنگ شده و هجوم ادیان و مذاهب دروغین همه روزه دامن گیر جامعه و فرهنگ ما شده امید است با تلاش های شما و کوشش وبلا گ نویسان عزیز فرهنگ ایرانی و اسلام ناب محمدی همچنان پابرجا بماند و تا ظهور مهدی موعود (ع) همه نیز به این مبارزه ادامه دهیم با تشکر
مدیر وبلاگ : حمیدرضا شجاعی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما هدف اصلی این ادیان دروغین چیست؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها





Powered by WebGozar

جامعه و تمدن‌سازی هم مبتنی بر طرحی صورت می‌گیرد. امروزه عنصر اصلی انتقال این طرح سریال‌ها و در لایه محدودتر فیلم‌های سینمایی است. در واقع دوره‌ای كه فیلسوفان بنشینند و برای طراحی جوامع كتاب فلسفی بنویسند، به پایان رسیده و امروزه ماهیت رفتار فیلسوفان ماهیت رفتار یك كارگردان، سناریست، تهیه كننده یا هنرپیشه است.

 


 اشاره:  متن زیر قسمت اول سخنرانی حسن عباسی پیرامون مقدمه‌ای بر تحلیل سریال الیس (Alias) می‌باشد كه در فرهنگسرای ارسباران تحت عنوان سلسله بحث‌هایی پیرامون نقد و تحلیل برفیلم‌ها و سریال‌های هالیوودی ایرادشده است.

 تبیین سینمای استراتژیك و انگاره سریال‌هایی كه اهمیت استراتژیك دارند موضوع اصلی این مقدمه می‌باشد.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم ‌الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین

عموماً برای كسی كه كلاس‌داری و یا سخنرانی می‌كند، بحث تكراری و دوباره مطرح كردن مطالبی كه یكی دو بار تكرار شده عذاب‌آور و دشوار است. بحث سریال‌ها هم ازاین زاویه است. در یكی دو سال گذشته در دانشگاه سوره و دانشگاه تهران در این باره بحث‌هایی مطرح شد. هر چند در این مدت مردم انرژی بیشتری گذاشته‌ و سریال‌های بیشتری را دیده‌اند و امروز عموم مردم با این سریال‌ها آشنا هستند، ولی برای ما بازگشت مجدد به آنها و طرح و بررسی آنها و به عبارتی تكرار این مسائل ملال‌آور است.

پیش از این شخص رمانی می‌خواند كه دو سه هفته یا یك ماه طول می‌كشید. بعد آن را در قالب یك فیلم سینمایی دو ساعته می‌دید، ولی امروز مخاطب عمومی سریال‌ها در طول سال به طور متوسط پانصد تا ششصد قسمت سریال می‌بیند. شیوع سریال‌های متعدد آمریكایی و بعد هم كره‌ای و سایر جوامع و ارتقای ذائقه مخاطب نشان می‌دهد كه ذائقه فرهنگی و هنری مردم در سراسر جهان ارتقای چشمگیری پیدا كرده و از این حیث ضریب نفوذ رسانه‌ها بیشتر و چشمگیرتر شده است.

از بین 120 سریال شاخصی كه امروزه مطرح و مربوط به 10، 15 سال گذشته است، دوستان 17 سریال را مشخص كرده‌اند تا گزاره‌های آنها را ارزیابی نسبی كنیم. این سریال‌ها خصوصاً آمریكایی و یا محصول سایر جوامع است. شقّ عمومی سرگرم‌ كنندگی این سریال‌ها محفوظ است، اما نمی‌توان تأثیر كار را به صرف سرگرمی و سرگرم‌سازی آن ارزیابی كرد. عمدتاً عنصر تأثیرگذار این سریال‌ها خیلی بیشتر از عنصر سرگرمی آنهاست. بیش از آنچه كه تصور می‌شود پشت اینها برنامه و اندیشه نهفته است. بخش عمده‌ای از تأثیرگذاری آنها همین عمقی است كه در این آرا و آثار وجود دارد. لذا در ابتدای این جلسه مقدمه‌ای عرض می‌كنم، سپس اجمالاً به یكی از این سریال‌ها می‌پردازم تا فتح بابی برای آن سری و مجموعه‌هایی كه سنگین‌تر و طولانی‌ترند، باشد.

بحث مقدماتی‌ام تبیین سینمای استراتژیك و انگاره سریال‌هایی است كه اهمیت استراتژیك دارند. شكل‌دهی به جامعه، جامعه‌سازی و تمدن‌سازی نیاز به طراحی دارد. هرگاه شما بخواهید بنایی را بسازید نیاز به طرحی دارید. جامعه و تمدن‌سازی هم مبتنی بر طرحی صورت می‌گیرد. امروزه عنصر اصلی انتقال این طرح سریال‌ها و در لایه محدودتر فیلم‌های سینمایی است. در واقع دوره‌ای كه فیلسوفان بنشینند و برای طراحی جوامع كتاب فلسفی بنویسند، به پایان رسیده و امروزه ماهیت رفتار فیلسوفان ماهیت رفتار یك كارگردان، سناریست، تهیه كننده یا هنرپیشه است. در واقع پیشقراولان طرح برای ایجاد بنای جامعه تمدنی، هنرمندان در حوزه هنر سینما هستند. هر چند رقیب جدی به نام بازی‌های كامپیوتری به سرعت برای آنها چالش‌آفرین می‌شود، اما به هر حال در آینده مشخصی تأثیر این سریال‌ها و در لایه دوم فیلم‌های سینمایی در تمدن‌سازی بسیار مهم است.

تا قبل از پیدایش سینما و تلویزیون این مسئولیت بر عهده ادبیات بود. ابتدا در قالب شعر و حماسه سرایی،‌ مبنای تمدن‌سازی ایلیاد و ادیسه هومر اولین متن مكتوب غربی‌ها بود. طوری كه گزاره‌ها و حقایق موجود در بسیاری از رشته‌های علمی در گروه علوم انسانی، ایلیاد و ادیسه است. وقتی فروید عقده اودیپ را مطرح می‌كند، در واقع انگاره‌ای در ایلیاد و ادیسه هومر است. وقتی در سیاست، اقتصاد یا نظامی‌گری از پاشنه آشیل به عنوان ضعف استراتژیك یك تمدن یاد می‌شود، باز هم مربوط به ادبیاتی است كه در ایلیاد و ادیسه آمده است. این انگاره، انگاره‌ای است كه هزار سال قبل در تاریخ خودمان با پدیده‌ای به نام شاهنامه فردوسی مواجه بودیم و تأثیری كه شاهنامه بر این حوزه‌ها داشت. از چشم رستم تا خون سیاوش، از هفت خوان رستم تا نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب همه اینها ضرب‌المثل‌هایی است كه در جامعه ما فرهنگ‌ساز و تمدن‌ساز بوده است. نقش‌های استراتژیكی كه اشعار و حماسه‌سرایی‌ها می‌توانستند در ایجاد بنای تمدنی صورت دهند، بی‌بدیل است.

دوره بعدی دوره متن‌های مقید است. در قالب این گونه متن‌ها، اولین متن مقید تمدن‌ساز "جمهور" افلاطون است كه به عنوان اولین طرح استراتژیكی است كه در غرب تعریف، مطالعه و بررسی شده است. جمهور افلاطون و اتوپیای مورد نظر او و همین طور یاد و تقدیری كه از جزیره گمشده‌ای به نام "آتلانتیس" می‌كند، غایت همیشگی بشر غربی در 2500 سال گذشته بوده است. چند صد سال قبل از افلاطون گفته می‌شود جزیره‌ای به نام "آتلانتیس" بوده كه گمشده است. از آنجا تفكری به نام تفكر "اتوپیا" شكل گرفت. آن مدینه فاضله‌ای است كه بشر غربی 2500 سال منتظر است تا به وجود بیاید. لذا اگر در شیعه، "مهدویت" مسئله‌ای است كه انسان به دنبال این است كه در روزی كسی به عنوان امام زمان ظهور كند و بی‌مكانی و بی‌زمانی (آكرونیا) مد نظر است و شیعه جامعه آرمانی‌اش را آكرونیا می‌گیرد، یعنی عنصر زمان در آن مطرح است، انسان غربی در 2500 سال گذشته در جستجوی پیدایش جامعه‌ای بی‌مكان (اتوپیا utopia) است.

نگاه‌های اتوپیاگرا و آكرونیا‌گرا دو نگاهی است كه در جهان وجود دارد. وقتی می‌گوییم از زمان غیبت كبری تا امروز شیعه منتظر پیدایش آن روز است، انسان غربی هم چنین افقی دارد كه به آن اتوپیاسازی و یا اتوپیاگرایی می‌گوید. هر چند امثال ارنست بلوخ (Ernst Bloch) در دیدگاه چپ به این نگاه بسیار تاختند، ولی واقعیت این است كه جامعه غربی در جستجوی اتوپیاست. فیلسوفی كه دستگاه فلسفی‌اش منتج به یك اتوپیا نشده باشد، فلسفه‌اش ناقص است. زمانی می‌گوییم فیلسوفی مثل هگل، كانت و قبل از اینها افلاطون، ارسطو، دكارت، اسپینوزا و هر كس دیگری دستگاه فلسفی دارد كه دستگاه فلسفی‌اش منتج به الگویی برای اداره جامعه باشد و طرح استراتژیكی ارائه كرده باشد كه آن را در قالب یك اتوپیا می‌شناسیم.

اولین اتوپیای شناخته شده مكتوب و به عنوان اولین طرح استراتژیك، "جمهور" افلاطون است. در دانشگاه‌های علوم استراتژیك اولین طرحی را كه در تاریخ طرح‌های استراتژیك مطالعه می‌كنند، جمهور افلاطون و حسرتی است كه نسبت به آتلانتیس گمشده -كه گفته می‌شود در دریای مدیترانه غرق شده است- وجود دارد. 2000 سال بعد شخصی به نام بیكن "آتلانتیس نو" را می‌نویسد. یك اتوپیای فرضی و خیالی با جزیره‌ای و كلبه‌ای وسط آن و ساز و كارهایی موجود در آن است. بعداً "توماس مور" كتابی تحت عنوان "اتوپیا" نوشت. افرادی مثل "جرمی بنتام" با اصالت منفعت (Utilitarianism) همین طور دیدرو و دیگران تا به امروز این الگو را بسط می‌دهند.

وقتی شما می‌بینید سریالی به نام لاست تا این حد اهمیت دارد، به این دلیل است كه لاست همان آتلانتیس نو، آتلانتیس گمشده افلاطون، نئو آتلانتیس بیكن، اتوپیای توماس مور و سه نفر شاخصی كه در فیلم لاست می‌بینید یعنی جان لاك، جرمی بنتام و دیوید هیوم كه در واقع بزرگان تفكر لیبرال هستند، می‌باشد. صرف‌نظر از كشش‌ها و كنش‌هایی كه در سریال لاست دیده می‌شود، لاست همان طرح استراتژیك غرب، جزیره گمشده، آتلانتیس نو است. یعنی لاست به معنی گمشده یا گمشدگان كه در این فیلم می‌بینید، چیزی نیست جز همان آتلانتیسی كه افلاطون گفت، غرق شده و بشر در جستجوی یافتن آن است. بنابراین نگاه اتوپیاگرا ذات طرح‌ریزی استراتژیك است كه از ایلیاد و ادیسه شروع شده و تا به امروز خود را در قالب متن‌های مقید و در دوره اخیر هم در قالب فیلم‌ها نشان داده است.

پس "جمهور" افلاطون به عنوان اولین طرح استراتژیك و نگاه بیكن در آتلانتیس نو، نگاه توماس مور در اتوپیا، نگاه بنتام در منفعت‌گرایی و Utilitarianism نمونه‌های این قضیه‌اند. در ایران هم ابونصر فارابی متأثر از افلاطون و ارسطو كتاب معروف «مدینه فاضله» را می‌نویسد كه در واقع در اندیشه فلسفه اسلامی یك كتاب اتوپیاست. با مطالعه این كتاب، می‌توانید مدینه فاضله با دستگاه‌ها و سیستم‌های متعدد آن را در تاریخ طرح‌های استراتژیك مورد نظر فیلسوفان اسلامی ارزیابی كنید. متن‌های مقید در دوره جدید یعنی 200، 300 سال گذشته جای خود را به رمان و داستان دادند. جامعه آرمانی هر فیلسوف خود را در قالب یك داستان یا رمان نشان می‌دهد. به ویژه فیلسوفان قرن بیستم عمدتاً رمان نویس هستند. به خصوص در حوزه اگزیستانسیالیسم فرانسوی سارتر، دوبوآ، آلبر كامو و سایرین اندیشه و آرای فلسفی یا جامعه آرمانی خود را در قالب داستان می‌نگارند. تولستوی و دیگران در روسیه و افرادی كه در انگلیس و فرانسه این كار را دنبال می‌كنند، ژانر و نوعی از این حركت را ارائه می‌كنند كه طرح‌های استرتژیك‌شان در این قالب آشكار می‌شود.

اوج این كار را در عصر استعمار می‌بینید. در این عصر سه رمان اصلی "آلیس در سرزمین عجایب"، "رابینسون كروزوئه" و "گالیور و جزیره گنج" رمان‌های استراتژیكی هستند كه حركت استعماری انگلیس برای تصاحب سرزمین‌های دیگر را توجیه می‌كند. در زمانی كه انگلیس 114 برابر سرزمین خود خاك اشغال می‌كند، توجیه اینكه چگونه جزایر مختلف را اشغال می‌كند در این سه كتاب آمده است. مثلاً آفریقا را اشغال می‌كند یا پس از اینكه قاره آمریكا توسط كریستف كلمب كشف شد، انگلیسی‌ها بیش از اسپانیایی‌ها بر آن سیطره یافتند. وقتی استرالیا و نیوزیلند سقوط می‌كند، ده هزار جزیره در حوزه متن اقیانوس آرام یعنی مجموعه جزایر میكرونزی، پولینزی و سولومون را اشغال می‌كنند. در حقیقت سه داستان مذكور همه این اشغالگری‌ها را توجیه می‌كند. مهم‌ترینشان كتاب "رابینسون كروزوئه" است. در این كتاب توجیه می‌شود كه كسی كشتی‌اش غرق می‌شود و در جزیره‌ای فرود می‌آید و افراد سیاه‌پوست ساكن جزیره را كه وحشی‌اند رام می‌كند. به آنها دین می‌دهد و برای خود مسئولیت و رسالت قائل است كه آنها را برگرداند.

در صد سال اخیر با پیدایش سینما دامنه ادبیات و رمان شكل جدیدی به خود گرفت. در قرن بیستم این شكل جدید از حالت مكتوب به حالت تصویری در آمد. در واقع فیلسوف، جامعه شناس و استراتژیست امروز دوربین به دست می‌گیرد و تصویر جامعه‌اش را می‌سازد و شبیه‌سازی و ارائه می‌كند. نگرش اتوپیاسازی و اتوپیاگرایی در جامعه امروز آینده نه در قالب طرح‌های استراتژیك مستتر در كتاب‌ها، بلكه در قالب فیلم‌ها خود را نشان می‌دهد. در دو سه سال اخیر همیشه گفته‌ام، اگر امروز افلاطون بود به جای نوشتن كتاب "جمهور" حتماً فیلم لاست را با نظرات خود می‌ساخت. اگر بیكن، هگل، كانت، دیدرو، بنتام یا لاك بودند به جای اینكه كتابی در این حوزه بنویسند، حتماً طرح استراتژیك‌شان را در قالب فیلم یا سریال منعكس می‌كردند.

دوره اخیر دوره‌ای است كه بازیگر اصلی در این زمینه هالیوود است. یعنی هالیوود عنصر اصلی است. اگر بنگریم كه كاركرد هالیوود در این حوزه چیست، نماد آمریكا به عنوان یك عقاب، چشمی دارد كه این چشم همان آمریكا و هالیوود است. ما هالیوود را عنصر اصلی و چشم این تمدن می‌دانیم. در واقع می‌توان گفت، آمریكا غیر از هالیوود چیز دیگری نیست. اهمیت هالیوود و دستگاه تصویرسازی و فضاسازی تمدنی یك سو و همه صنعت، اقتصاد و قدرت نظامی آن كشور سوی دیگر است. بعد از ضعفی كه در انگلیس پدید آمد و در جنگ جهانی دوم انگلیس فرو پاشید، فضای ابرقدرتی آمریكا فراهم شد. آمریكا تا این مرحله سه چهار دوره را طی كرد تا نقش خود را به عنوان پیش‌قراول تمدن آمریكا و تمدن امروز بشری ایفا كند.

دوره اول از 1945 ــ 1990، دوره 45 ساله موسوم به "جنگ سرد" است. هالیوود در این دوره نقش بسیار بی‌بدیلی داشت.چند كار اصلی را می‌بایست انجام می‌داد؛ اولین كاری كه باید صورت می‌گرفت این بود كه تقابل جهان دو قطبی را كه بین شوروی و آمریكا شكل گرفته بود، نشان بدهد. اولین مسئله در این تقابل نشان دادن این است كه آن سوی دیوار قرمز و پرده آهنین، دشمن شریری به نام كمونیسم وجود دارد. آن موقع از دهه 1960، سلسله فیلم‌هایی تحت عنوان "جیمز باند" ساخته شد كه تا پس از فروپاشی شوروی ادامه یافت. در این فیلم‌ها 5، 6 هنرپیشه شاخص بازی می‌كردند. با "شان كانری" شروع شد. "راجر مور"، "تیموتی دالتون"، "جورج لازنبی"، "پی‌یرس برازنان"، "دانیل كرك" و دیگران هر كدام در دوره‌های مختلف تعدادی از فیلم‌های جیمز باند، مأمور 007 را بازی كردند. این سری فیلم‌ها با خاطرات یك افسر نیروی دریایی انگلیس شروع شد كه سرویس اطلاعاتی انگلیس (intelligent service)، برای افسر اطلاعاتی طرح اقدامات جهانی مربوط به دوره استعمار را می‌ریخت.

او یك افسر اطلاعاتی جهانی بود كه در همه جای دنیا مأموریت‌های نجات جهان را رقم می‌زد. در مواردی مقابل شوروی بود. در جاهایی هم با شوروی برای حفظ جهان تشریك مساعی می‌كرد. دوره مجموعه فیلم‌های جیمز باند بیش از سی سال بود. درست است كه ذات كار انگلیسی بود و هنرپیشه‌ها هم عمدتاً انگلیسی و ایرلندی بودند، اما سرمایه‌گذار و سازنده اصلی آن هالیوود بود. هالیوود تقابل بین شرق و غرب را در این دسته فیلم‌ها نشان می‌داد.

 

بقیه در ادامه مطلب

عصر سیطره سرویس‌های اطلاعاتی بود. شما در مناسبات سخت‌افزاری همیشه قدرت نظامی را فائق می‌بینید، اما واقعیت این است كه در دوره جنگ سرد و بعد از آن عصر سیطره دستگاه‌های اطلاعاتی و عصری است كه عناصری به نام دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی با اشراف اطلاعاتی بر صحنه برای جامعه خود امنیت ملی را رقم می‌زنند. به همین دلیل است كه در همه جوامع مهم‌ترین شورا، شورای عالی امنیت ملی است. امروز هم كه شما سریال‌هایی مثل سریال 24، Alias یا مواردی همچون Unit را می‌بینید، هنوز همان سیطره كه دستگاه‌های اطلاعاتی هستند كه حرف آخر را در حوزه امنیت در جوامع مدرن می‌زنند، موضوعیت دارد.

به چهل سال پیش اواسط دهه 60 برگردیم كه شان كانری اولین فیلم مأمور 007 جیمز باند را بازی كرد و تا امروز ادبیات ویژه‌‌ای را در مناسبات جهانی ایجاد كرد. سری دوم این فیلم‌ها كه تقابل شرق و غرب را نشان می‌داد، كوچك و مینیاتوری شده تقابل شوروی و آمریكا را در رینگ مشت‌زنی یا كشتی كچ نشان می‌داد. سری فیلم‌های راكی با بازی سیلوستر استالونه كه توسط هالیوود ساخته شد، نوعی از تقابل را نشان می‌داد كه متأثر از پیمان‌هایی بود كه در ایالات متحده و اروپا بین آمریكا و شوروی مثل پیمان سالت 1، سالت 2، پیمان‌های منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای و پیمان‌هایی مثل ای.بی.ام منعقد می‌شد. هر گاه زد و خوردی بین شوروی و آمریكا به وجود می‌آمد، سال بعد در قالب یك فیلم به صورت كوچك، مینیاتوری و محدود می‌شد و نمونه و ماكت آن به افكار عمومی القا می‌شد. سال گذشته هم آمریكایی‌ها فیلمی ساختند كه "میكی رورك" هنرپیشه معروفشان بازیگر آن بود. شبیه همان سری فیلم‌های راكی بود كه سیلوستر استالونه باز می‌كرد. در این فیلم كه كشتی‌‌گیر نام داشت، یك سو میكی رورك و سوی دیگر كسی بود كه نماد ایران و در رینگ كشتی كچ دوبنده‌اش پرچم ایران و روی آن "الله" و نام آن فرد "آیت‌الله" بود. در لحظه‌ آخر هم وقتی میكی رورك او را شكست می‌دهد، پرچم ایران را بر می‌دارد و میله پرچم را روی گردن آن شخص می‌اندازد و او را می‌كشد و پرچم را با زانویش می‌شكند و پرت می‌كند.

همیشه هالیوود فضایی كه از تقابل آمریكا با كشور دیگر به وجود می‌آید، كوچك شده و ماكت آن را در حوزه سیاست جهانی در یك رینگ مشت‌زنی، مسابقه فوتبال، بسكتبال و زد و خوردی كه نماد دو حوزه تمدنی در آن باشند، انگاره‌سازی كرده است. این فیلم با وجود میكی رورك هنرپیشه كه شاخصی است، ولی از نظر تكنیكی فیلم ضعیفی است. اولین فیلم‌های سری پست مدرن را میكی رورك با كیم ماریا باسینگر و نئونیوم بازی می‌كرد، ولی می‌بینیم او در فیلم بسیار ضعیفی شركت می‌كند كه حتی نتوانست به زانوی كارهایی كه سیلوستر استالونه و "تد كوچف" در مجموعه راكی و مجموعه رمبو ساخته‌اند، برسد. آنچه كه حائز اهمیت است این است كه پیام فیلم‌های راكی پیام زد و خورد بین شرق و غرب است. این دوره هم به پایان رسید.

پس اولین مسئولیت و مأموریت هالیوود در دوره جنگ سرد تبیین تقابل دو قطب شرق و غرب و شریر نشان دادن پشت پرده آهنین بود.

دومین مأموریت ابرقدرت نشان دادن امریكا بود. اینكه دوره انگلیس به عنوان یك ابرقدرت تمام شد. در جنگ جهانی دوم تضعیف شد و یكی یكی كشورهای مستعمره‌اش را از دست داد. آخرین و جزو شاخص‌ترین مستعمره‌هایش هند بود كه آن را در سال 1949 از دست داد. می‌بینیم كه در این مرحله می‌بایست ابرقدرتی به نام آمریكا شكل بگیرد. برای القای اینكه آمریكا ابرقدرت است، كارتونی به نام «سوپرمن» ساخته شد. یعنی القای اینكه تك‌تك افراد این جامعه ابر انسانند و حالا می‌توان القا كرد همه این جامعه ابرقدرت است. وقتی سوپرمن ساخته شد، آن موقع در نشریات به طنز نوشته می‌شد، از آلبرت اینشتین پرسیده‌اند، آیا در عالم فیزیك امكان دارد كسی بتواند پرواز كند؟ او هم جواب داده بود، نه، این امكان وجود ندارد. به سازنده این انیمیشن گفته می‌شود چنین حرفی زده شده است. او می‌گوید، درست است در عالم فیزیك اینشتین، پرواز كردن انسان امكان‌پذیر نیست، ولی در عالم من امكان‌پذیر است كه كسی پرواز كند. آنچه كه شما در لباس سوپرمن می‌بینید، پرچم آمریكا یعنی دو رنگ اصلی قرمز و آبی است.

می‌دانید اول یك مجموعه انیمیشن، بعد یك سریال، بعد از آن در اوایل دهه80 یك فیلم‌ سینمایی، در دوره اخیر مجدداً یك فیلم سینمایی كارتونی و بعد هم دوباره یك سریال از آن ساخته شد. دائماً مقوله ابر مرد بودن و ابر انسان بودن آحاد جامعه آمریكا را به رخشان می‌كشند تا جایی كه به بقیه بشریت القا شود كه این ابرقدرت از سوپرمن‌ها تشكیل شده است. در حقیقت یك حس خودباوری است.

سوپرمن اصرار حزب دموكرات در این باره بود. البته جمهوریخواهان بیكار ننشستند و شخصیت دیگری به نام اسپایدرمن را دنبال و رنگ یكسره قرمز حزب جمهوریخواه را بر این شخصیت مستولی كردند. انیمیشن آن در دهه 60 میلادی به بازار آمد و سال‌های قبل از انقلاب هم در تلویزیون ایران پخش می‌شد.

هم كارتون سوپرمن و هم زن ویژه‌ای به نام آكرومن، بعد هم مرد عنكبوتی یا اسپایدرمن پخش می‌شد. اوایل دهه 50 شمسی هفت هشت سال قبل از انقلاب اینها هر هفته در تلویزیون خودمان در برنامه كودك پخش می‌شدند. هفت هشت سال گذشته كه دوره جمهوری‌خواه‌ها رسید، یعنی قبل از آقای اوباما و دوره‌ای آقای بوش رئیس جمهور بود، دیدید كه مجموعه جدید سه‌گانه اسپایدرمن ساخته شد. یعنی روندی كه بایستی انسانی كمك كند و دیگران را سامان و سمت و سو ‌دهد، این مسیر هم شكل گرفت.

دوره جدید با این روند ادامه یافت. البته كاراكتر دیگری را دنبال كردند كه نگرفت. آن كاراكتر، "بتمن" بود. بتمن در دهه 60 و 70 میلادی به مرد خفاشی معروف بود. هر چند در دوره‌های جدید در سه چهار سال گذشته مجدداً برای آن فیلم‌های سینمایی ساخته شده بود. در این سریال بتمن دوستی به نام "رابین" داشت كه سریال معروف به "بتمن و رابین" بود. انیمیشن، سریال، بعد هم فیلم سینمایی و دو سه سال گذشته هم دوباره فیلم جدیدی برای ساخته شد. این كاراكتر نگرفت و آن اثر را نگذاشت. كار اصلی این دو شخصیت یعنی كاراكتر اصلی حزب دموكرات، سوپرمن و كاراكتر اصلی حزب جمهوریخواه، اسپایدرمن این است كه ابرقدرتی آمریكا را تثبیت كنند. در دوره جنگ سرد هم چنین مسئولیتی داشتند و در ادامه هم مجدداً به آن پرداخته شده است تا القا كند انسان این جامعه انسان پیچیده‌ای است. در هر دوی اینها وجه مشتركی وجود دارد. هر دو در زندگی شخصی‌شان افراد دست و پا چلفتی‌ هستند. یعنی هم اسپایدرمن یك جوان دست و پا چلفتی است و هم شخصی به نام سوپرمن كه گوینده خبر رادیو و تلویزیون است، آدم بسیار ضعیفی است. ولی وقتی لباسشان را عوض می‌كنند تبدیل به یك قهرمان می‌شوند. القا این است كه اینها در زندگی شخصی‌شان از این قدرت و توان استفاده نمی‌كنند، فقط وقتی می‌خواهند به دیگران كمك كنند به چنین نیرو، انرژی و توانی می‌رسند. این دومین كاركرد هالیوود در عصر جنگ سرد بود. خوشبختانه مستندات این دو كاركرد یعنی موضوع القای ابرقدرت بودن تا 1990 و این القا در كنار نمایش تقابل نظام دوقطبی شرق و غرب موجود است و آثار بسیار خوبی از آنها در جامعه است كه می‌توان روی آنها كار كرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :